یسنایسنا، تا این لحظه: 12 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره

یسنا ، نفس مامان و بابا

خاطرات روز بدنیا اومدن یسنا جون

1393/8/11 11:48
نویسنده : مامان و بابا
248 بازدید
اشتراک گذاری

دخترک نازم اول باید ازت معذرت خواهی کنم واسه این غیبت طولانی 56روزه که به وبلاگت نیومدم

آخه مامانی شما همه وقت من رو پر کردی اصلا وقت آزاد نداشتم گلکمniniweblog.comخسته،اما الان قول میدم همه خاطراتت رو برات بنویسم .چشمکزیبامحبت

 

ماماني مي خوام از روز به دنيا اومدن شما برات بنويسم :

niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com

صبح ساعت 5 بيدار شديم  و به همراه بابایی و  ماماني جون و دايي جون و مامان رعنا رفتيم بيمارستان

وقتي رسيديم بيمارستان ساعت 6:30بود و با بابايي رفتيم پذيرش.niniweblog.com

ماماني، دايي فرهاد و دايي فرشاد و عزيز جون و زن دايي خاطره و خاله محبوبه هم اومدن بيمارستان محبت،بعدش من رفتم آماده شدم و رفتم اتاق عمل و بي حس شدم.niniweblog.com

خيلي خيلي حس قشنگي بود وقتي شما رو از دلم بيرون کشيدن .niniweblog.com

ماماني وقتي داشتي گريه مي کردي خانم پرستار صورتت رو چسبوند به صورتم و آروم شدي .شما دقيقا ساعت8:25 به دنیا اومدی.niniweblog.com

بعدش من رو بردن ریکاوری و از اونجا وقتی داشتن منتقلم می کردن به بخش ،بابایی اومد پیشم و از خوشحالی چشماش پر اشک بود ، شما رو دیده بود ولبخند از رو لبش پاک نمی شد.niniweblog.com

خیلی حس خوبی بود ،خیلیییییییی.

ما منتظر شدیم شما رو آوردن و اولین بار بهت شیر دادم

اما مامانی بمیرم برات ، انقدر گشنت بود که شب تا صبح گریه کردی.niniweblog.com

فردا صبحشم بابایی اومد دنبالمون niniweblog.comو اومدیم خونه خودمون و بابایی برات گوسفند قربونی کرد.

تو خونه هم بابا حاجی ، مامان رعنا ، عمه جون ، دایی جون و عزیز جون منتظرمون بودن.niniweblog.com

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)