خاطرات روز بدنیا اومدن یسنا جون
دخترک نازم اول باید ازت معذرت خواهی کنم واسه این غیبت طولانی 56روزه که به وبلاگت نیومدم
آخه مامانی شما همه وقت من رو پر کردی اصلا وقت آزاد نداشتم گلکم
،اما الان قول میدم همه خاطراتت رو برات بنویسم .


ماماني مي خوام از روز به دنيا اومدن شما برات بنويسم :




صبح ساعت 5 بيدار شديم و به همراه بابایی و ماماني جون و دايي جون و مامان رعنا رفتيم بيمارستان
وقتي رسيديم بيمارستان ساعت 6:30بود و با بابايي رفتيم پذيرش.
ماماني، دايي فرهاد و دايي فرشاد و عزيز جون و زن دايي خاطره و خاله محبوبه هم اومدن بيمارستان
،بعدش من رفتم آماده شدم و رفتم اتاق عمل و بي حس شدم.
خيلي خيلي حس قشنگي بود وقتي شما رو از دلم بيرون کشيدن .
ماماني وقتي داشتي گريه مي کردي خانم پرستار صورتت رو چسبوند به صورتم و آروم شدي .شما دقيقا ساعت8:25 به دنیا اومدی.
بعدش من رو بردن ریکاوری و از اونجا وقتی داشتن منتقلم می کردن به بخش ،بابایی اومد پیشم و از خوشحالی چشماش پر اشک بود ، شما رو دیده بود ولبخند از رو لبش پاک نمی شد.
خیلی حس خوبی بود ،خیلیییییییی.
ما منتظر شدیم شما رو آوردن و اولین بار بهت شیر دادم
اما مامانی بمیرم برات ، انقدر گشنت بود که شب تا صبح گریه کردی.
فردا صبحشم بابایی اومد دنبالمون
و اومدیم خونه خودمون و بابایی برات گوسفند قربونی کرد.
تو خونه هم بابا حاجی ، مامان رعنا ، عمه جون ، دایی جون و عزیز جون منتظرمون بودن.


خاطرات روز بدنیا اومدن یسنا جون
